به نام خدا
یه اتفاق خوب افتاده.
والدم از یکی شنیده : "اگه یه گوشه بشینی حرف نزنی نمی گن لالی" و به طور هیجان انگیزی فعلا که ساکته. شایدم من نمی خوام صداشو بشنوم که نمی شنوم؟!؟!
یاسم داره راحت زندگیش رو می کنه و از چیزی نمی ترسه. و تو مهمونی ها هم داره بهش خوش می گذره. اجازه داره حرف بزنه و حرفهاش شنیده میشه.
برچسب: اولین,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: پاییزی,
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
ذوق و هیجان، حالیست که دارم.
پی نوشت:
صبا یه قوطی آدامس خارجی فلزی بهم داده، که آدامسهام ولو نشن تو کیفم. چند وقت پیش دیدم تو کیفم خیلی سرو صدا می کردن، در آوردم بخورم دیدم همش دوتا دونه توش بود. پیش خودم گفتم اگه جعبه پر بود انقدر سروصدا نداشت...
برچسب:
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
مهمانهای حرف و حدیث دارم یه جای دیگه دعوت شدن و البته اونجا خواهند رفت و من موندم و بابا و نرجس و یاس. همون یارهای همیشگی تو این مسائل.
یه لبخند رو لبمه. به اینکه یاس هم به خاطر وابستگیش به من، تو تیم من به حساب میاد، فعلا ؛)
پی نوشت:
1. اصلا دوست ندارم کسی احساس اجبار کنه برای اومدن.
2. همیشه از این کار می ترسیدم. خیلی می ترسیدم. یهو تو جو قرار گرفتم و انجامش دادم و باز با اینکه همه چیز تموم شده باز هم می ترسم.
3. ...
به نام خدا
خیلی از خانمها از چند روز خاص تو ماهی که دارن ناراضی، متنفرن و شاکی هستن. بدون اینکه بدونن اگر این روزها و اتفاقاتش نبود، چه می شد...
فقط کافیه خودت یا کسی در اطرافت، خیلی زود، نه در 40 و چند سالگی، قرار باشه مسبب این روزها رو از دست بدی یا بده، تا بفهمی خدا با تک تک آنچه بهت داده، چه عالمی رو پیش روت قرار داده، چه نعمتهایی رو، چه شیرینی هایی رو... و بعد... چی برات می مونه...
شاکر باشیم. شاکر هر انچه خدا بهمون داده. بزرگترینش سلامتی.
تاج سلامتی رو سر تک تکتون با دوام
برچسب: وازه,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: فردا,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: بحرف,
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
یک عالمه اتفاق خوب و خارج از انتظار و توقع.
خیلی خوش گذشت شکر خدا.
منصوره. خانواده خودم. خانواده برادرم. دوستان بهتر از جان کاردانی. و سیما؟! استاد آریا. خانم احسانی!!!
استاد آریا در موردم گفتن "این دختر چه عجیبه!!!". به خاطر ترکیب ببب هام. و نستعلیقی ها هم که طبق معمول با تعصب پیش آمدند. و ما تشکر کردیم از حضورشان.
پی نوشت:
در 24 ساعت گذشته، 3 ساعت حداکثر، خوابیدم. له له لهم.
برچسب: موعود,
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
شبهایی که یاس سادات تو تخت ما می خوابه، تا صبح خواب عبور کردن از جاده ای که یک طرفش پرتگاهه و یک طرفش چیزهای خطرناک، می بینم.
این وری بیفتم رو یاسم اون وری بیفتم رو زمینم. لب به لب با همین فرمون باید برم جلو تا صبح بشه. یا مثل الان نصف شب که خوابش سنگین شده از خواب بپرم و بذارمش سرجاش.
برچسب: پرتگاه,
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
چرا باید از فهمیدن اینکه "دلم می خواد بِرَندم مال خودم باشه" انقدر احساس خجالت کنم؟
چرا باید از فهمیدن اینکه "خاص بودن رو دوست دارم" حس بدی داشته باشم؟
چرا باید از فهمیدن اینکه "دوست ندارم ازم تقلید بشه" به خودم نهیب بزنم؟؟؟
الآن اون تیتر منظورش چیه دقیقا؟
نمی شه شمای والد کمک به ما نکنی؟ خسته شدی به قرعان یکمی استراحت کن جانم!
برچسب: وضعشه؟,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: اینهمه,
نویسنده: ماهان کمالی
به نام خدا
زار نزدم. دوسه تا فحش آبدار نثارش کردم.
یعنی خودش مجبورم کرد که فحشش بدم. خط به خط کتاب رو تا این حد توصیفات عالی کردی، اینهمه از تاریخ قفقاز توش آوردی، اینهمه گره و رهایی گره و رهایی انداختی وسط که اینطوری تمومش کنی آخه؟؟؟؟
ازین کتابهایی بود که دوست داشتم و دوست نداشتم تموم بشه. پر از نور و حس خوب و رنگ و غم و وقایع تلخ و شیرین و روایتهای زندگی جذاب و ... با اون جلد قشنگش...
حیف. ا
برچسب: کوهستان,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: شرایط,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: شرایط,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: گفتمان,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: شگفتانه,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب: فقدان,
نویسنده: ماهان کمالی
برچسب:
نویسنده: ماهان کمالی