خرید بک لینک

به نام خدا

یه اتفاق خوب افتاده.

والدم از یکی شنیده : "اگه یه گوشه بشینی حرف نزنی نمی گن لالی" و به طور هیجان انگیزی فعلا که ساکته. شایدم من نمی خوام صداشو بشنوم که نمی شنوم؟!؟!

یاسم داره راحت زندگیش رو می کنه و از چیزی نمی ترسه. و تو مهمونی ها هم داره بهش خوش می گذره. اجازه داره حرف بزنه و حرفهاش شنیده میشه.

برچسب: آرامش,یاسم, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 4:07

به نام خدا هفته پیش بود. مبصر کلاس خطمون بهم پیام داد که "بابا کجایی که اینهمه خبر ازت گرفتم نیستی!؟"(گوشیم خرابه چون) ادامه پیام نوشته بود که برای نمایشگاهی که در حال کار هستن، حتی شده یه دونه کار بفرستم. اصلا حوصله نداشتم. با یاس سادات واقعا نمی شد. چند وقتی بود که وسایل خاطره انگیزمون رو که از روز اول آشنایی نگه داشته بودم و وضع آشفته گرفته بود، رو روی میز نهارخوری پهن کرده بودم که کتاب بشن.

برچسب: اولین, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا هوای تهران کاملا پاییزیه. حتی گرماش شبیه یه روز گرم مهر ماهه. اوایل بارداریم شهریور و پاییز بود. الان همش حس اون موقع رو دارم. خوشش خاطراته و بدش همین پاییز. من واقعا پاییز رو ندوست. و اما... باد پاییزی که میگن بر حذر باش ازش، کار دست ما داد. از روز آخر سفر تا دیروز همسر مریض بود و از دیشب یاس سادات. بچم چشاش مریض، آب بینی ش جاری، پشت لبش سرخ، بی حوصلهههه، با عشوه و ناااز زیاد. جوری خ

برچسب: پاییزی, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا

ذوق و هیجان، حالیست که دارم.


پی نوشت:

صبا یه قوطی آدامس خارجی فلزی بهم داده، که آدامسهام ولو نشن تو کیفم. چند وقت پیش دیدم تو کیفم خیلی سرو صدا می کردن، در آوردم بخورم دیدم همش دوتا دونه توش بود. پیش خودم گفتم اگه جعبه پر بود انقدر سروصدا نداشت...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا

مهمانهای حرف و حدیث دارم یه جای دیگه دعوت شدن و البته اونجا خواهند رفت و من موندم و بابا و نرجس و یاس. همون یارهای همیشگی تو این مسائل.

یه لبخند رو لبمه. به اینکه یاس هم به خاطر وابستگیش به من، تو تیم من به حساب میاد، فعلا ؛)


پی نوشت:

1. اصلا دوست ندارم کسی احساس اجبار کنه برای اومدن.

2. همیشه از این کار می ترسیدم. خیلی می ترسیدم. یهو تو جو قرار گرفتم و انجامش دادم و باز با اینکه همه چیز تموم شده باز هم می ترسم.

3. ...

برچسب: همچنان,مقدمات, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا

خیلی از خانمها از چند روز خاص تو ماهی که دارن ناراضی، متنفرن و شاکی هستن. بدون اینکه بدونن اگر این روزها و اتفاقاتش نبود، چه می شد...

فقط کافیه خودت یا کسی در اطرافت، خیلی زود، نه در 40 و چند سالگی، قرار باشه مسبب این روزها رو از دست بدی یا بده، تا بفهمی خدا با تک تک آنچه بهت داده، چه عالمی رو پیش روت قرار داده، چه نعمتهایی رو، چه شیرینی هایی رو... و بعد... چی برات می مونه...

شاکر باشیم. شاکر هر انچه خدا بهمون داده. بزرگترینش سلامتی.

تاج سلامتی رو سر تک تکتون با دوام

برچسب: معانی,بودن, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا روانشناسها بهش می گن، "بستن درهای باز". امروز نشستم با یه نفر که مدتها بود حرفهاش آزارم می داد، حرف زدم. اول بوسیدمش و بعد گفتم اگر الآن در جواب سوالم، بهم پاسخ منفی بدی هم ناراحت نمی شم. فقط می خوام تکلیفم روشن بشه. و پاسخ منفی نداد. و گفت اتفاقاً برعکس و ... یعنی در رابطه با اولین در ِ بازمون، اشتباه فکر می کردم و برعکس ِتصورم نظرش به اون مسئله خیلی هم مثبت بود. ولی مسئله دوم رو تحت

برچسب: وازه, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا عصری که حسابی بی کار بودم و یاس سادات سر دماغ بود، برگه A4 برداشتم و شروع کردم به نوشتن. بر خلاف تصورم، جز کلمه آخر، هیچ خط خوردگی نداشت و هیچ سرازیر و سر بالایی در خطوطم دیده نمی شد. بدون خط کشیدن و نشونه گذاشتن. نشستم انتظاراتم رو نوشتم. یعنی کودکم رو گذاشتم جلو و بهش اجازه دادم که حرف بزنه و نوشتم. برگه رو گذاشتم داخل کیف خط و رفتم پی کارم. شب هم یاس رو خوابوندم و شروع کردم به اتو ز

برچسب: فردا, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا لذت یه شگفت زده کردن دیگه رو امروز تجربه کردم. چون تولد این جغله های اعصاب خرد کن، آخر مهر و وسط محرم هست، با نرجس چند روز پیش هدایاشون رو خریدیم و دیشب یهو قرار و مدارها رو گذاشتیم و جز صبا بقیه پاسخ مثبت دادن و همکاری کردن و اومدن و امروز عصر مراسم برگزار شد به بهترین وجه و خیلی خیلی خوش گذشت و خیلی خیلی جدی هم شگفت زده شدن. طوری که کیف کردیم. همگی. اونچنان هم به خرج نیفتادیم. *** ی

برچسب: بحرف, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا

یک عالمه اتفاق خوب و خارج از انتظار و توقع.

خیلی خوش گذشت شکر خدا.

منصوره. خانواده خودم. خانواده برادرم. دوستان بهتر از جان کاردانی. و سیما؟! استاد آریا. خانم احسانی!!!

استاد آریا در موردم گفتن "این دختر چه عجیبه!!!". به خاطر ترکیب ببب هام. و نستعلیقی ها هم که طبق معمول با تعصب پیش آمدند. و ما تشکر کردیم از حضورشان.


پی نوشت:

در 24 ساعت گذشته، 3 ساعت حداکثر، خوابیدم. له له لهم.

برچسب: موعود, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:13

به نام خدا

شبهایی که یاس سادات تو تخت ما می خوابه، تا صبح خواب عبور کردن از جاده ای که یک طرفش پرتگاهه و یک طرفش چیزهای خطرناک، می بینم.

این وری بیفتم رو یاسم اون وری بیفتم رو زمینم. لب به لب با همین فرمون باید برم جلو تا صبح بشه. یا مثل الان نصف شب که خوابش سنگین شده از خواب بپرم و بذارمش سرجاش.

برچسب: پرتگاه, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 4:42

به نام خدا خیلی خیلی خیلی وقتها، از اینکه توی پستم چنین جمله ای داشته باشم: "من از اون جور آدمهایی هستم که..." یا " من اینطوریم که..." ابا دارم و ازش پرهیز می کنم. از نوشتن کلمه "من" خیلی حس بدی بهم دست می ده و از اینکه از پستهام حس "تکبر"، "غرور"، "عاشق خود بودن" برداشت بشه خیلی می ترسم. درسته که من "خود"م رو دوستش دارم. براش احترام قائلم با تمام خصوصیات کم و زیادی که داره، بهش اعتماد دارم و از

برچسب: هذیانات,درونی, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا

چرا باید از فهمیدن اینکه "دلم می خواد بِرَندم مال خودم باشه" انقدر احساس خجالت کنم؟

چرا باید از فهمیدن اینکه "خاص بودن رو دوست دارم" حس بدی داشته باشم؟

چرا باید از فهمیدن اینکه "دوست ندارم ازم تقلید بشه" به خودم نهیب بزنم؟؟؟

الآن اون تیتر منظورش چیه دقیقا؟

نمی شه شمای والد کمک به ما نکنی؟ خسته شدی به قرعان یکمی استراحت کن جانم!

برچسب: وضعشه؟, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا کلی قطوره. همش 100 صفحه مونده. تا همین ظهر دیگه اعصاب و دل نداشتم که دوباره برم سراغش. هی نخوابیدن یاس رو بهانه کردم. بعد شستن لباسها رو. بعد پهن کردنشون رو. بعد جارو زدن اتاق. بعد دیدم دیگه تو این ساعت از عصر نه کاری باقی مونده نه اصلاً کار دیگه ای می شه انجام داد، جز خوندن. پس با کلی اضطراب دوباره شروع کردم و به فصل آخر رسیدم و باز گره ها باز شد و دارم دائم قسمش می دم که حالم رو بعد

برچسب: اینهمه, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا زار نزدم. دوسه تا فحش آبدار نثارش کردم. یعنی خودش مجبورم کرد که فحشش بدم. خط به خط کتاب رو تا این حد توصیفات عالی کردی، اینهمه از تاریخ قفقاز توش آوردی، اینهمه گره و رهایی گره و رهایی انداختی وسط که اینطوری تمومش کنی آخه؟؟؟؟ ازین کتابهایی بود که دوست داشتم و دوست نداشتم تموم بشه. پر از نور و حس خوب و رنگ و غم و وقایع تلخ و شیرین و روایتهای زندگی جذاب و ... با اون جلد قشنگش... حیف. ا

برچسب: کوهستان, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا داشتیم "سرآشپز" می دیدیم. قسمت آخر بود. همینطوری که سفره رو می چید، هی غیر واقعی بودنش به چشمم می اومد. مثلاً وقتی سالاد شیرازی رو دیدم گفتم وجداناً کی بیدار شدید و مشغول کار شدید که سالادتونم سر جاشه. من هر وقت مهمونی دارم روز قبل همه کارهام رو هم انجام دادم باز اون روز باید 7 صبح بیدار بشم. با وجودی که فرفره هستم. بعد گفتن خب دسته جمعی انجام دادن، گفتم نه همه اش رو دو نفری انجام دادن

برچسب: شرایط, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا ما، تو زندگیمون، هر چیزی که به دست میاریم رو با کلی تلاش و زحمت و با کلی دخل و خرج میزون کردن به دست آوردیم و می آریم. از تفریحات تا امکانات تا تحصیلات و مدارک و ... علت پست قبل همین هست. یعنی تو این دوره و زمونه مگه چند نفر ژن مرغوبن؟ مابقی بالاجبار باید اینطوری پیش برن. حالا سقف آرزوها بالا و پایین داره. یکی برای نون شب، یکی برای یه ماشین ایمن تر، یکی برای یه خونه راحت تر، یکی برای

برچسب: شرایط, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

دایره المعارف:آب بیده = آب بده گذا بیده = غذا بده شییییی = شیر صددصد = صد در صد کتابببه = کتاب سلاملیکم = سلام علیکم شب بخ = شب بخیر بیشیمن = من بشینم (همزمان کوبیدن به جایی که می خواد اونجا بشینه) بیشی = کنارم بشین (همزمان کوبیدن به جایی که باید بشینی) کندوانه = خندوانه بابا جی = بابا جون (بابای منو میگه) ماما جی = مامان جون (مامان منو میگه) بس= باز - باز کن! بسه من = هم، واسه من - هم، بده من. بس

برچسب: گفتمان, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا همسر سرشلوغ حواس پرت هم نعمتیه ها! پی نوشت: این چند وقته هی می ترسیدم بیاد و من نوشته باشم و چهارمین سورپرایز تولدم بپره دود شه بره هوا. ولی بنده خدا انقدر سرش شلوغه که حتی اگر تو گروه خانوادگی یاد آوری نکرده بودن، یادش نبود شهریور اومده. خلاصه که در عین ناباوری امسال هم با وجودی که خونه بود، موفق شدم شگفت زده ش کنم. البته با تشکر فراوان از خانواده ی همراه و خوبم. بابا و مامان و

برچسب: شگفتانه, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا بابای عروس جانمون بعد تحمل یک دوره بیماری سخت و جانکاه، به رحمت خدا رفتند. فقط شاکر خداییم که این یک ماه و نیمه پیششون بود وگرنه خسارت وحشتناک می شد... همش یاد روز عقد و روز عروسیشون می افتم. روز عقد گریه کردن و روز عروسی رفتن بیمارستان از غصه دور شدنش. به دخترها و دخترها به بابا خیلی وابسته بودن. الان برای همه و مخصوصا دخترها خیلی سخته... شادی روحشون صلوات پی نوشت: دعا کنین تا اینجا

برچسب: فقدان, نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

به نام خدا روز چهارشنبه، هشتم شهریور، امام رضای جان، طلبیدند مارو، طلبیدنی! با سختی زیاد خودمون رو از بجنورد، به مشهد رسوندیم. با بدو بدو، که وقت زیارت، تو حال خوب و سر حال باشیم. قبل از غروب آفتاب رسیدیم مشهد... چنان بلایی گرفتار شدیم که نشستم و یه فسسسسسسس زار زدم از رسیدن و نرسیدن، رسیدن و نطلبیدن، رسیدن و اذن دخول ندادن... هی دور تا دور و زیرازیر حرم تاب خوردیم و تو اوج افسردگی و داغونی و خست

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی